یک ماه تا ...............
یک ماه تا زمانی که فکر نمی کردم هرگز از راه برسه..............
یک ماه تا دیدن دوباره ی پاییز و برگهای رنگ رنگی و خش خش صدای برگ های زیر پا..................
یک ماه تا پوشیدن اولین لباس آستین بلند وقتی که باد تنت و کمی با سرما قلقلک میده ....................
ماه پاییزی من (شاید اگه جای خدا بودم به جای چهار فصل فقط پاییزو در نظر می گرفتم ) با شروع تولد تو شکل
می گیره بارادم پاییزم...
پسرک غمگینم.....................مریمم
برای بعضی دردها
نه میتوان گریه کرد
نه فریاد کشید
برای بعضی از دردها فقط میتوان نگاه کرد وبی صدا شکست ...خواهر خوبم مریمم تنهای تنها برای تو و فقط برای تو شکستم اون روزی که فهمیدم بیماری
همیشه بخند تا بخندم
دلم واسش خیلی می سوزه
میگم واسه کی...................................................................
تولد کیمی دخترم
کسانی که کیمیا جون و می شناسند می فهمند چرا کنار بزرگتره سه تا نقطه گذاشتم یک دختر بچه ی شرو بلا
حراف ..........هرچی بگم کم گفتم یک ماتیک سرخابی می کنه که هرکی ببینه فکر می کنه مامانش هرروز پای
آئینه است و این یاد گرفته از اون طرفم انچنان روسریش و سفت می کنه که میگه الانه که خفه شه والا به خدا
نمیدونم چی بگم در کل واسه خودش خانم خانم هاست.....................
نمیدونم بگم باراد دوستش داره یا نداره؟ وقتی دختر خاله جونش نیست همش میگه کیمی هرزمانی هم که خونه
ی عزیزش هم و می بینند انگار ی کارد چشش به پنیر افتاده تا بتونند با هم می جنگند البته به غیر از لحظات
اولیه که بازی می کنند و لاو می ترکونند
اینقدر خوشم می یاد وقتی این دو تا با هم بازی میکنند از نگاه معصومانه ای که به هم می کنند لذت
میبرم انگار سالهاست هم و می شناسندبلند می خندن میدون و فریاد شادی میزنند و عاشق هم اند
حتی دعواکردنشونم خیلی جالبه سر کوچک ترین چیزی از هم ناراحت میشن این جیغ میزنه و اون
جیغ ...طوری گریه می کنند که فکر می کنی این حتما قصد کشتن اون یکی رو داشته وبعد از چند
دقیقه ویا حتی ثانیه همه چی تموم میشه و دوباره میدوندددددد
همه چی در دنیای بچه ها آنی و گذراست چه خوبی و چه بدی فراموش میشه واسه همینه که وقتی
چشاشون و میبندند و می خوابند انگار فرشته ها خوابیدن .صورت های آروم و پاک زلال حتی آبی تر از
دریا اینقدر پاکند که گاهی با نگاه به اونها گریم می گیره ای کاش همیشه بچه باقی می موندم.
دلم برای بچه گی هام تنگ شد برای لحظه های که تو خونه ی آقام خدا بیامرز میدویدم منتظر لحظهای
می موندم تا نن جانم سر گرم بشه ومن با تمام نیروی کودکی از درخت بالا برم شاید هنوزهم گوجه
سبزی باقی مونده باشه که بقیه ی بچه ها اون و ندیده باشن پس میرم بالا و بالا تر تا لحظه ای که
متوجه بشه من بالای درختم و با شنیدن صداش که میگه خدا مرگم بده الان بچه ی مردم می افته
سریع خودمو به پایین درخت میرسوندم و می خندیدم و می گفتم من که مواظبم تا اون هم بخنده و
بگه دیگه این کارو نکنی و من در دلم بهش می خندیدم ومنتظر غفلت دوبارش میشدم ................از
این خاطرات خیلی دارم اونقدر که توانی واسه نوشتنشون ندارم .نمیدونم چرا بقضم ترکید دلم پرکشد
یاد خاطرات بهترین روزهام افتادم ................
کجا بودم ؟داشتم راجب پسرک و کیمیا می گفتم حالا کیمیا رو نظر بگیرید و حساب کنید که با توجه به
اینکه باراد یک سالو نیم ازش کوچکتره وقتی می خواد صداش کنه حنجره رو باز می کنه صداش و می
ندازه تو حلقش و میگه کیمی دخترم ممممممممممممممممم انگار این بابابزرگش .
دفعه اول باورم نمیشد که این و بگه اما بعد متوجه شدم که چون من کیمیارو به این اسم صدا می کنم
اونم فکر کرده باید همین و بگه خلاصه امروزهم که تولد کیمی دخترم بود به جای این که کیمیا ذوق کنه و
خوشحال باشه باراد داشت می ترکوند اینقدر شاد بود که بلند بلند داد میزد تولد تولد مبارک .
فکر می کنم بعدها که این بچه ها بزرگشن کیمی دخترم جز خاطرات به یاد موندنی بشه.
امروز سیزده روز مامانم و ندیدم هم من و هم پسرک دل تنگیم...

این عکس مال امروز نیست اما حال کردم اینجا بزارمش

سه قدم از اولین قدم
ارزو کنم که از همین شروع ،اولین قدم ها رو به سمت خدا برداره اولین قدم هاش پر باشه از عشق .به سمت موفقیت های بزرگ به سمت و سوی بودن ها .....................جایی قدم برداره که حتی هواش هم بوی محبت بده .
پسرم من دوست دارم همیشه وهر کجا و در هر سنی که بودی طوری باشی که هیچ کس نفهمه اونجایی اما اگر روزی رسید که نبودی کمبودت احساس بشه پس ...............
خیلی دوست دارم عزیزم و بهترین ها رو برات ارزو می کنم




کشت و من ناراحت می شدم اما بدون هیچ شکوهای اون روز رو هم می گذروندم .مثل خیلی از این
روزها .....................................
امروز باراد در حد تیم ملی اذیتم کرد خیلی شیطون شده و باید هر لحظه چشم بهش باشه که مبادا جایی بره و کار خطرناکی بکنه .داشتم به این فکر می کردم که وقتی راه بیفته باید چیکار کنم........تقریبا الان از در و دیوار بالا میره وای به حالم ،که کوچولو راه هم بره؟؟؟!!!!!!!!؟؟؟؟؟!؟!؟!؟!؟!







یک سال پیش توی همین ساعت به امین خبر تو لد باراد و دادن...پسرم تولدت مبارک
اینم عکس تولد پسرک، سمت خاندان پدری

تولد یک سالگیت مبارک
یادم میاد از بیستم تیر روز تولد آرتامهر از همون شب منم چشم به راه این بودم که کی مهر بیاد و برای پسرم تولد بگیرم چون آرتامهر و باراد تقریبا هم سن هستند ،تولد اون منو یاد تولد باراد انداخت چه روزهای سخت و شیرینی..........................
می خواستم برای پسرک ،یک تولد مفصل بگیرم یک تولد رویایی
می خواستم هر دو خانواده رو (خانواده ی من و امین )کنار هم جمع کنم و یک شب به یاد موندنی درست کنم.
می خواستم اولین سال تولد باراد برای همه زیبا باشه.
می خواستم خودم هم فراموش کنم که چه سالی رو گذروندم سخت ولی شیرین...............................
می خواستم تنها شریک غم و شادی هام و توی این روز شاد کنم و بهش بگم ،امین عزیزم ،خسته نباشی با تمام وجود ازت ممنونم.
می خواستم به پدر شوهرم بگم :بابا جون از این همه حمایتت، از این که لحظه لحظه کنار ما بودی و با حرف هات آروممون می کردی ممنونم .یادم میاد قبل از یک ماهه شدن باراد داغون بودم ، هر روز که بابا بهمون سر میزد به من می گفت این سختی ها مال ماه اول بعدش کم کم همه چیزخوب میشه باور نکردنی بود اما حقیقی (این محبت هارو پدرم در حقم نکرد)
می خواستم از همه ی کسانی که سعی کردن روی حساسیت های بی جای من بدون این که ناراحت بشم سرپوش بزارن و من رو به آرامش برسونند تشکر کنم.
می خواستم بگم به مادرم . بگم، بگم، مامان الان که باراد یک ساله شده تازه می فهمم تو چقدر برای من زحمت کشیدی ،سختی کشیدی ،زجر کشیدی تا من بشم....... هانیه ی امروز !!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ حساس و شکننده بودم .... اینقدر دستم و گرفتی ، اینقدر مراقبتم کردی تا جون گرفتم قوی شدم و در خودم دیدم که منم هم می تونم بچه ای داشته باشم و مراقبتش کنم .............بزرگش کنم ،عاشقش باشم..........
تمام اینها رو می خواستم بگم ...................اما خواست من مهم نبود کس دیگه ای باید می خواست
تا اومدم دهن باز کنم و بگم مامان ممنمونم دیدم مادرم ........... !!!!!!!
چشمم رو باز کردم دیدم توی بیمارستان کنار تختش نشستم بهش نگاه کردم، رنجور و رنگ پریده ،ساکت و آروم بدون هیچ شکوه ای چشم هاش و بسته بود.
همه چیز و فراموش کردم؟ تولد باراد؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حتی خودم و .........فراموش کردم...
بعد از این که مامان از بیمارستان مرخص شد یک کمی آروم تر شدم فکر کردم یک تولد ساده بگیرم .یک تولد که فقط یادمون بیاره که پارسال چه لطفی شامل حالمون شده و ثبتش کنیم و به یاد اون روز شاد باشیم .برای همین به ناچار (چون هنوز مامانم کثالت داشت و نمی تونست زیاد بشینه )تصمیم گرفتم شب تولدش و خونه ی بابام جشن بگیرم و روز تولدش و خونه ی بابای امین .یکی از عکس های تولد پسرم رو میزارم روی وب و مابقی رو میزارم توی آلبومش .(هر کس می خواد بقیه ی عکس هاشو ببینه ما رو دعوت کنه خونشون )

این هم یک عکس اختصاصی که می گزارم.میدونید چرا؟ میخوام بگم که هنوزم بعضی از آدمها هستند که لطفشون به آسمون ها هم میرسه.مرضیه جان ( خواهرم ) به خاطر تولد باراد این همه راه از بجنورد اومد تا کنار ما باشه(چون شوهرش کار داشته و نتونسته بود بیاد تنها و با اتوبوس اومدش )عزیزم خیلی لطف کردی انشااالله همیشه شاد باشی.

برم کوه ،همون جایی که برای بک برهه از زندگیم محل آرامشم شده بود یک ارامش عجیب! حسی که همه جا نمیشه تجربش کرد شاید احساس طراوت و شادابی به ادم بده اما مهمتر از اون آروم تو رو وارد یک دنیای دیگه میکنه .یک دنیای رنگی، با این تفاوت که توی اون همه ی رنگها ،رنگ خدا ن.
خیلی وقتها این رفت و آمدها رو توی ذهنم انجام میدم، به جاهایی میرم که همیشه از رفتن به اونجا لذت می بردم .با افرادی که دوستشون دارم معاشرت می کنم... میدوم ،قهقهه میزنم و هزاران بازی زیبا می کنم ......................................................................................................
لذت بخش!!! اما، مقطعی . وقتی تموم میشه جهنمی پیش روم می یاد ،انگار وسط یک رینگ بوکس وایستادی و یک نفر محکم یک بوکس تو صورتت خالی می کنه یک مشت محکم .مشتی که تو رو متوجه فانی بودن هر لحظه می کنه از این که خیال پردازی کردم ناراحت میشم و با خودم میگم ای کاش واقعی بود...........
برم خونه ی آقا،همون جایی که تمام طول هفته رو صبر می کردم تا پنج شنبه ش از راه برسه اون وقت سوار اولین اتوبوس بشم و سریع خودم وبرسونم تا حداقل یک جمعه رو اونجا بگذرونم و بتونم شب و توی بغل نن جانم بخوابم .هیچکس نمی دونه کودکی من چقدر زیبا بود افسوس !!!
حالا فکر کن قرار جمعه بعد از ظهر از راه برسه و من برگردم به خونه ......... نه دوست ندارم من برنمی گردم! تمام اینها یک خواب و خیال بوده ؟دیگه همه چیز تموم شده .نه کوهی هست و نه آقایی ،نه بچه گی حالا منم و یک زندگی ......باید به خودم بیام . غصه می خورم ؟؟؟؟؟؟؟
توی همین فکرها بودم که دیدم یک دست کوچولو با تمام قدرت زد روی لب تاب!!!!!!!!!!!!!
تا نگاهش کردم بهم خندید و گفت ماما .....................................
و این یعنی وقت تمام شد ..............
از تیر پارسال تا مرداد امسال
نمیدونم چرا....................
همیشه بابت داشتن یه خانواده سالم خدا رو شکر میکردم و از اینکه همه ی ما از سلامت کامل جسمی بهره مند بودیم خوشحال بودم اما ............
چی شد؟؟؟!!!!!!!!!!!!
چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
از تیر پارسال تا مرداد امسال ما چهار مرتبه رفتیم بیمارستان رضوی نه به مناسبت های خوب مثل زایمان تماما واسه مشکلات و مریضی ...........
این دفعه آخری رو دیگه نمی تونم تحمل کنم.......
مامانم
باورم نمیشه مامان من ! تمام زندگیم , تمام وجودم , کنسر کجا مامان من کجا ؟
قلبم درد میکنه نه از اون دردهایی که بایک قرص مسکن آروم بشه از اون دردهایی که فقط وقتی التیام پیدا میکنه که بلند داد بزنی خدا و ازش بپرسی چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
برای چی ؟
مگه از مادر منم بی گناه تر کسی بود که این بلا سرش بیاد نه هرگز ........................
این حقش نبود...............
کم کم دارم میفهمم دردهایی که خیلی ها ازش صحبت میکنن چیه؟ دیگه حالا به حرف اطرافیانم نمیخندم وقتی بهم میگن هانیه جان تو که دردی نداری!!!! دیگه نمیگم این و نگاه ،فکر میکنه من مشکل ندارم , حالا درک میکنم حالا میفهمم درد یعنی اینکه مادرت تو چشات نگاه کنه و بگه من دیگه هرگز آدم سابق نمیشم دوست داشتم بمیرم اما این حرف و ازش نشنوم .
باید خیلی صبور باشم تا بتونم بدون اینکه بفهم چقدر واسش قصه می خورم کنارش بمونم و حداقل این حس رو بهش بدم که همیشه میتونه روی من حساب کنه
مامان تو باید قوی تر از همیشه باشی چون همه ی ما بهت احتیاج داریم .........
به امید بهبودی برای همه ی مریض ها(آمین)
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...
میگم مزیت چون هر کار جدیدی که انجام میده بابتش کلی ذوق میکنم و فکر میکنم بچم خیلی باهوش هستش که اون کارو میتونه انجام بده و عیبه چون زشته که من بعنوان یه مادر تحصیل کرده (البته ریا نباشه منظورم از تحصیلات همون لیسانس )نمیدونم که در ،دوازده ماهگی بچه باید چیکار کنه.
در حال حاضر باراد چهار دستو پا میکنه. از چیزهای نسبتا کوتاه راحت بالا میره .تمام در کابینت ها و کشوها رو باز میکنه و وسایل داخلشون و میریزه بیرون . سبد سیب زمینی و پیاز و به سمت خودش می کشه و همش و می ریزه. با خرس پو کشتی میگیره و محکم دماغش و گاز میگیره و تمام سعیش و می کنه تا اونو مغلوب کنه ، به چیزهایی که من و باباش گفتیم نباید دست بزنه ،به محض اینکه نزدیکشون میشه میگه دست نه و انگشته اشارش رو هم ، همزمان تکان میده .وقتی ما میریم دستشویی یا حمام تمام مدت یا پشت در میشینه یا بلند میشه می ایسته
از تخت میاد پائین اما نمیتونه هنوزبالا بره چون تخت ما بلنده.
یک سری مکعب های رنگی داره ،که می تونه دوتاش و روی هم قرار بده به محض اینکه دو تا روی هم قرار بگیرن منتظر تشویق من و پدرش میشه و وقتی اولین آفرین پسرم و می شنوه حسابی ذوق می کنه انگار رفته فضا .خوش به حال هم لحظه ها و همین دوران..........
از شیرین کاری های دیگه ی پسرک بازی با جاکفشی، توی یک چشم به هم زدن سه طبقه ی جاکفشی رو خالی می کنه ، وقتی بهش نگاه می کنم که چرا این کارو کردی یک جیغ سرم میزنه که دیگه بهم نگو که این کارو نکن.اون جاست که مشکوک میشم که من مامانشم یا اون مامان منه...
میبینید تو رو خدا وضع و حال من بیچاره رو.... باور نکردنی !؟!؟! من چند بار در روز حال و جارو میزنم اما بازهم میشه توش آشغال پیدا کرد .هر وقت یکی از وسایلم مثل موبایل یا تلفن خونه گم میشه زیر مبل ها دنبالش می گردم آخه همه چیزو زیر مبل قایم می کنه ..........
این هم چند تا از عکس های این ماهش ...........



آخی طفلی پو!!!!!!!!!!!!!!!


آخی طفلی من!!!!!!!!!!!


طفلی کسی که تو دستشویی گیر کرده!!!!!!!!!
آخی امین.....
خودمونم بزارم تو وبش ،تا اوناهم یادگار بمونه خودم خیلی دوست نداشتم اما چون آقامون خواسته
نمیشه نه گفت دیگه.......میدونید که منم از اون خانمها نیستم که رو حرف شوهرم حرف بزنم سریع
گفتم چشم به خدا آقا .................







جت اسکی هم خیلی با حال بود................

دومین سفر پسرک ،کیش
ماشین خودمون نبودم چون مطمئن بودم که توی راه اذیت میشه و ما رو هم ناراحت میکنه خدا هم
صدای من و شنید و یک مسافرت کیش واسه ی ما ردیف کرد .
من ، امین و باراد به همراهی مامانم ،علی ،اعظم و نجمه راهی شدیم .جای همه خالی خیلی خوش
گذشت .تنها تفاوتی که این سفر با بقیه ی سفرها واسم داشت این بود که به جای این که برم بازار
تمام مدت کنار آب بودیم تا هم گرممون نشه هم باراد بتونه آب بازی کنه و هم خودمون بتونیم چند تا
بازی آبی انجام بدیم .چند تا از عکس هاش و میزارم تا ببینید که چقدر خوشحال بود که بازی می کرد






این عکس ها مربوط به تاریخ ۱۹/۵/۹۱
روز پنج شنبه ساعت ۷ بعد از ظهر

وقتی بچه بتونه سینه خیز کنه پدر مجبور میشه روی اپن چای بخوره
بیچاره امین....................
مینویسم برای او، از لحظه لحظه ی شکفتنش تا شاید روزی با این خاطرات یادی کند از مادری عاشق ...