پسرک دختر خاله ای داره به اسم کیمیا که ی یک سالی از خودش بزرگتره...

کسانی که کیمیا جون و می شناسند می فهمند چرا کنار بزرگتره سه تا نقطه گذاشتم یک دختر بچه ی شرو بلا

 حراف ..........هرچی بگم کم گفتم یک ماتیک سرخابی می کنه که هرکی ببینه فکر می کنه مامانش هرروز پای

 آئینه است و این یاد گرفته  از اون طرفم انچنان روسریش و سفت می کنه که میگه الانه که خفه شه والا به خدا

 نمیدونم چی بگم در کل واسه خودش خانم خانم هاست.....................

نمیدونم بگم باراد دوستش داره یا نداره؟ وقتی دختر خاله جونش نیست همش میگه کیمی هرزمانی هم که خونه

 ی عزیزش هم و می بینند انگار ی کارد چشش به پنیر افتاده تا بتونند با هم می جنگند البته به غیر از لحظات

 اولیه که بازی می کنند و لاو می ترکونند 

اینقدر خوشم می یاد وقتی این دو تا با هم بازی میکنند از نگاه معصومانه ای که به هم می کنند لذت

 میبرم انگار سالهاست هم و می شناسندبلند می خندن میدون و فریاد شادی میزنند  و عاشق هم اند

 حتی دعواکردنشونم خیلی جالبه سر کوچک ترین چیزی از هم ناراحت میشن  این جیغ میزنه و اون

  جیغ ...طوری گریه می کنند که فکر می کنی این حتما قصد کشتن اون یکی رو داشته  وبعد از چند

 دقیقه ویا حتی ثانیه همه چی تموم میشه و دوباره میدوندددددد

همه چی در دنیای بچه ها آنی و گذراست چه خوبی و چه بدی فراموش میشه واسه همینه که وقتی

 چشاشون و میبندند و می خوابند انگار فرشته ها خوابیدن .صورت های آروم و پاک زلال حتی آبی تر از

 دریا اینقدر پاکند که گاهی با نگاه به اونها گریم می گیره ای کاش همیشه بچه باقی می موندم.

دلم برای بچه گی هام تنگ شد برای لحظه های که تو خونه ی آقام خدا بیامرز میدویدم منتظر لحظهای

 می موندم تا نن جانم سر گرم بشه ومن با تمام نیروی کودکی از درخت بالا برم شاید هنوزهم گوجه

 سبزی باقی مونده باشه که بقیه ی بچه ها اون و ندیده باشن پس میرم بالا و بالا تر تا لحظه ای که

 متوجه بشه من بالای درختم و با شنیدن صداش که میگه خدا مرگم بده الان بچه ی مردم می افته

 سریع خودمو به پایین درخت میرسوندم و می خندیدم و می گفتم من که مواظبم تا اون هم بخنده و

 بگه دیگه این کارو نکنی و من در دلم بهش می خندیدم ومنتظر غفلت دوبارش میشدم ................از

 این خاطرات خیلی دارم اونقدر که توانی واسه نوشتنشون ندارم .نمیدونم چرا بقضم ترکید دلم پرکشد

 یاد خاطرات بهترین روزهام افتادم ................

کجا بودم ؟داشتم راجب پسرک و کیمیا می گفتم حالا کیمیا رو  نظر بگیرید و  حساب کنید که با توجه به

 اینکه باراد یک سالو نیم ازش  کوچکتره وقتی می خواد صداش کنه حنجره رو باز می کنه صداش و می

 ندازه تو حلقش و میگه کیمی دخترم ممممممممممممممممم انگار این بابابزرگش .

دفعه اول باورم نمیشد که این و بگه اما بعد متوجه شدم که چون من کیمیارو به این اسم صدا می کنم

 اونم فکر کرده باید همین و بگه خلاصه امروزهم که تولد کیمی دخترم بود به جای این که کیمیا ذوق کنه و

 خوشحال باشه باراد داشت می ترکوند اینقدر شاد بود که بلند بلند داد میزد تولد تولد   مبارک .

فکر می کنم بعدها که این بچه ها بزرگشن کیمی دخترم جز خاطرات به یاد موندنی بشه.