قربونت برم امشب من و تو و بابایی رفتیم طرقبه ................... اینقدر خوش گذشت............

تو راه برگشت تصمیم گرفتیم که بریم سجاد و آبمیوه بخوریم اما چون خیلی شلوغ  بود و به ترافیک خوردیم برگشتیم سمت خونه

واسه شام تصمیم گرفته بودیم که پیتزا بخوریم اما نظرمون عوض شد و گفتیم میام خونه وزنگ میزنیم برامون ساندویچ بیارن(البته نظر شما هم مهمه)

من خیلی هوس چیز برگر کرده بودم و به بابائی گفتم که واسه من چیز برگر سفارش بده . از آنجایی که همیشه به من لطف داره و میخواست در حقم محبت کنه گفت یه کلد چیز برگر سفارشی بیارن ولی بی خبر از اینکه کلد چیز برگر یه جور ساندویچ کالباس به شکل همبرگر گرد هستش در هر حال من امشب به آرزوی شکمیم نرسیدم

اینارو گفتم که بهت بگم امشب یه کار جالب کردی که دل من و بابا را آب کردی..........................

همینطور که داشتیم ساندویچ میخوردیم متوجه یه صدای جالب از سمت تو شدیم

هر دو تامون برگشتیم بهت نگاه کردیم و دیدیم تو داری به ما نگاه میکنی و به محض نزدیک شدن ساندویچ به دهنمون دهنتو مزه مزه میکنی

اول فکر کردیم این قضیه کاملا اتفاقیه اما با خوردن لقمه های بعدی فهمیدیم که تو هم ساندویچ میخوای.......!!!!!!!!!!!!!!!!!

در هر حال دلمون نیومد که جلوی تو به خوردن ساندویچ ادامه بدیم و مجبور شدیم گهواره تو را طوری بزاریم که ما را نبینی

پسر گلم نمیدونی الان که دارم اینارو مینویسم چه احساسی دارم دلم میخواست به جای اون ساندویچ تو رو بخورم

اینم از شیرین کاری امروزت

پسرم چرا گریه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اینم از زحمات بی وقفه پدرت

دستت بابایی درد نکنه

 از کت و کول می افتاد تا باد گلو پسر طلا را بگیره

وقتی ذستت رو می خوردی اصلا دوست نداشتی کسی دستت رو بگیره

اگه کسی این کارو می کرد.........................

ممممممممماااااااااااااااااااااااااا   ممممممممممممماااااااااااااااااااااا

گریه می کردی

     این قد و بالا رو ببین چه کرده.................

                                                                                      عاشقه اون پاهای کوچولوتم

حالا پدر قربون میشه!!!!!!!!!!

الهی مامان قربونه اون لثه های بی دندون بشه

 

هر لحظه دوست داشتم ازتو عکس بگیرم تا تو شروع به خندیدن می کردی دوربین و می آوردم اما به محض دیدن دوربین به اون نگاه می کردی و ساکت می شدی  من و بابایی صبوری می کردیم و اینقدر با تو بازی می کردیم تا سرگرم بشی و اونو فراموش کنی و به خنده های قشنگت ادامه بدی البته گاهی هم از گریه هات عکس میگرفتم اون ها هم جذابیتهای خودشون و واسه من داشتن.

 شب موقع خواب تو شروع می کردی به آغو،پاقو کردن و ما هم دلمون نمیومد بخوابیم تا وقتی که تو دوست داشتی باهات بازی می کردیم به خاطر همین اکثر عکس هاتو شب ها می گرفتم.

موقعی که می خواستی بخوابی بابات واسط موسیقی می گذاشت تا خواب آرومی داشته باشی (موسیقی مخصوص خواب کودک)تقریبا از دو ماهگی بابایی واسط کتاب داستان می خوند و تو خیلی قشنگ گوش می کردی و با دیدن عکس هاش دست و پاهات و تند تند تکون می دادی در کل از این که برات کتاب می خوندیم خوشت میومد.

دقیقا شبی که دو ماهگیت تموم شد یاد گرفتی دست تو بکنی توی دهنت یکی از بازی هایی که با خودت می کردی خوردن دستت بود اول دست تو می آوردی بالا یکم نگاش می کردی و بعد سعی می کردی به دهنت برسونیش(قبل از این که به دهنت برسه چندین بار مشت تو محکم به چشمت می کوبیدی)اینقدر شصت تو محکم میمکیدی که حتی اگر باهات فاصله داشتم صداشو می شنیدم.

روز شانزده آذر واکسن دو ماهگی تو زدیم اون روز وزنت شش کیلو ودویست و پنجاه گرم و قدت شصت و دو بود(پسرکپل مامان)

 

بعد از اینکه از چهل روزگیت گذشت انگار وارد مرحله ی تازه ای از زندگیت شدی. وقتی باهات صحبت می کردم عکس العمل نشان می دادی تو حرف هایی که می زدی از ق و م خیلی استفاده می کردی مثلا میگفتی أقه یا هر وقت گریه می کردی میگفتی مام .

عروسک های گردون بالای تختت و خیلی دوست داشتی و  به محض اینکه عروسکها  می چرخیدن و آهنگ شروع می شد می خندیدی و دستات تند تند تکان می دادی و می خواستی که اون ها رو بگیری. هر روز نیم ساعتی رو توی اتاقت می گذاشتمت تا به اونجا عادت کنی (آخر می خواستم از شش ماهگی به بعد کم کم از اتاق ما رفع زحمت کنی).

پائیز امسال جزء پائیز های سرد بود و من مجبور بودم تو رو هفتگی حمام کنم البته زحمت حمام کردن تو رو عزیز جون می کشید.بعد از اینکه از حمام می یومدی موهاتو سشوار می کردم و بعد سه تا چهار ساعت عمیق می خوابیدی.

داخل گهوارت سه تا عروسک اویزون بود یکی شکل ستاره یکی شکل خورشید و یکی هم شکل زمین. تو خورشید و از همه بیشتر دوست داشتی باهاش حرف می زدی و می خندیدی حتی زمانی که شیر می خواستی یا دوست داشتی که بغلت کنم با صدای بلند و به حالت عصبانی با اون صحبت می کردی  و متوجه می شدم که تو بی قراری .

                وقتی بابایی سرما خورده بود واسه این که تو مریض نشی  

                                                           مجبور بود ماسک بزنه تا بتونه تو رو بغل کنه.

           

 

جمعه پانزده مهر نزدیک ظهر از بیمارستان مرخص شدیم و رفتیم خونه اما به خاطر اینکه تو زردی داشتی بعد از ظهر همون روز توی بیمارستان رضوی  به مدت چهار روز بستری شدی . خیلی سخت بود امیدوارم هرگز تکرار نشه .روزهای اول هر یک ساعت و نیمی شیر می خوردی و این باعث شده بود که من خیلی کم بخوابم .

وقتی بهت قطره ی آد می دادم چون آد چرب به گلوت می گرفت و من به خاطر نداشتن تجربه خیلی می ترسیدم حتی یک بار وقتی که به گلوت گرفت و دیدم که نمی تونی نفس بکشی نفهمیدم که  از طبقه چهارم  چه جوری به طبقه دوم رسیدم اما خوشبختانه حالت خوب شد و نیازی نشد که مزاحم کسی بشم .ماه اول خیلی سختی کشیدم.

 بالاخره تو هر روز بزرگتر می شدی و من با بزرگتر شدن تو احساس بهتری می کردم ،یک هفته مونده بود که یک ماه بشی تو رو بردیم (با بابایی و عزیز جون )مطب تحت نظر دکتر بذر افشان ختنت کردیم. اون شب هم یکی از شب های عذاب آور برام بود تو مطب خیلی گریه نکردی اما وقتی که آوردیمت خونه و بی حسی از بین رفت خیلی بی قرار شدی و شروع کردی به جیغ زدن.دست وپامو گم کرده بودم اما بعد از خوردن داروهات اروم شدی و خوابیدی.تنها چیزی که اون شب بهم آرامش میداد وجود مادرم بود.....

پسرم یکی از بهترین هدیه هایی که گرفتی از بابا مرتضی و مامان بهجت بود .اسم من و تو و بابایی رو واسه مکه نوشتن دستشون درد نکنه.

این ها یک سری از عکس هات تا پایان یک ماهگیت.

 

 

    مامانی خودت قضاوت کن که خوشگلی یا ... ماهی؟

 

         اینم عکس تو و بابایی 

 

       عزیزم،تو پنج شنبه ساعت ۱۵:۲۰ به دنیا اومدی.تو این عکسها یک ساعت از زندگیت گذشته.