تو راه برگشت تصمیم گرفتیم که بریم سجاد و آبمیوه بخوریم اما چون خیلی شلوغ بود و به ترافیک خوردیم برگشتیم سمت خونه
واسه شام تصمیم گرفته بودیم که پیتزا بخوریم اما نظرمون عوض شد و گفتیم میام خونه وزنگ میزنیم برامون ساندویچ بیارن(البته نظر شما هم مهمه)
من خیلی هوس چیز برگر کرده بودم و به بابائی گفتم که واسه من چیز برگر سفارش بده . از آنجایی که همیشه به من لطف داره و میخواست در حقم محبت کنه گفت یه کلد چیز برگر سفارشی بیارن ولی بی خبر از اینکه کلد چیز برگر یه جور ساندویچ کالباس به شکل همبرگر گرد هستش در هر حال من امشب به آرزوی شکمیم نرسیدم
اینارو گفتم که بهت بگم امشب یه کار جالب کردی که دل من و بابا را آب کردی..........................
همینطور که داشتیم ساندویچ میخوردیم متوجه یه صدای جالب از سمت تو شدیم
هر دو تامون برگشتیم بهت نگاه کردیم و دیدیم تو داری به ما نگاه میکنی و به محض نزدیک شدن ساندویچ به دهنمون دهنتو مزه مزه میکنی
اول فکر کردیم این قضیه کاملا اتفاقیه اما با خوردن لقمه های بعدی فهمیدیم که تو هم ساندویچ میخوای.......!!!!!!!!!!!!!!!!!
در هر حال دلمون نیومد که جلوی تو به خوردن ساندویچ ادامه بدیم و مجبور شدیم گهواره تو را طوری بزاریم که ما را نبینی
پسر گلم نمیدونی الان که دارم اینارو مینویسم چه احساسی دارم دلم میخواست به جای اون ساندویچ تو رو بخورم
اینم از شیرین کاری امروزت











این قد و بالا رو ببین چه کرده.................









وقتی بابایی سرما خورده بود واسه این که تو مریض نشی




مامانی خودت قضاوت کن که خوشگلی یا ... ماهی؟
اینم عکس تو و بابایی 

مینویسم برای او، از لحظه لحظه ی شکفتنش تا شاید روزی با این خاطرات یادی کند از مادری عاشق ...