سه روز که باراد مریض شده و خواب و خوراک و زندگی رو از من گرفته .دوست دارم گریه  کنم ......بریدم ، دیگه نمی دونم باید  چیکار کنم  خیلی براش ناراحتم ای کاش به جای اون من مریض می شدم اما این حال و روزش و نمیدیدم .دلم می خواد بلند بشه و بپر بپر کنه .....................

سه قدم از اولین قدم

باراد امشب برای اولین بار سه قدم به سمت من برداشت این یکی از اون لحظه های فراموش نشدنی که مطمئنم هرپدر و مادری یادش می مونه .خیلی منتظر دیدنش بودم و بالاخره رسید خوشحالم از اینکه راه افتاده و دلم می خواد از اعماق وجودم براش ارزو کنم .............................

ارزو کنم که از همین شروع ،اولین قدم ها رو به سمت خدا برداره اولین قدم هاش پر باشه از عشق .به سمت موفقیت های بزرگ به سمت و سوی بودن ها .....................جایی قدم برداره که حتی هواش هم بوی محبت بده .

پسرم من دوست دارم همیشه وهر کجا و در هر سنی که بودی طوری باشی که هیچ کس نفهمه اونجایی اما اگر روزی رسید که نبودی کمبودت احساس بشه پس ...............

خیلی دوست دارم عزیزم و بهترین ها رو برات ارزو می کنم

عید قربان  و ... یاد اون روزهایی که بابا جلوی چشم ،یک حیون خوشگل و  دوست داشتنی رو می

کشت و من ناراحت می شدم اما بدون هیچ شکوهای اون روز رو هم می گذروندم .مثل خیلی از این

 روزها .....................................