امروز باراد در حد تیم ملی اذیتم کرد خیلی شیطون شده  و باید هر لحظه چشم بهش باشه که مبادا جایی بره و کار خطرناکی بکنه .داشتم به این فکر می کردم که وقتی راه بیفته باید چیکار کنم........تقریبا الان از در و دیوار بالا میره وای به حالم ،که کوچولو راه هم بره؟؟؟!!!!!!!!؟؟؟؟؟!؟!؟!؟!؟!

 

 

         یک سال پیش توی همین ساعت به امین خبر تو لد باراد و دادن...پسرم تولدت مبارک

 

                                     اینم عکس تولد پسرک، سمت خاندان پدری

 

 

 

تولد یک سالگیت مبارک

یادم میاد از بیستم تیر روز تولد آرتامهر از همون شب منم چشم به راه این بودم که کی مهر بیاد و برای پسرم تولد بگیرم چون آرتامهر و باراد تقریبا هم سن هستند ،تولد اون منو یاد تولد باراد انداخت چه روزهای سخت و شیرینی..........................  

می خواستم برای پسرک ،یک تولد مفصل بگیرم یک تولد رویایی                                                                     

می خواستم هر دو خانواده رو (خانواده ی من و امین )کنار هم جمع کنم و یک شب به یاد موندنی درست کنم.                  

می خواستم اولین سال تولد باراد برای همه  زیبا باشه.                                                                        

می خواستم خودم هم فراموش کنم که چه سالی رو گذروندم سخت ولی                                                                                                       شیرین...............................

می خواستم تنها شریک غم و شادی هام و توی این روز شاد کنم و بهش بگم ،امین عزیزم ،خسته نباشی با تمام وجود ازت ممنونم.

می خواستم به پدر شوهرم بگم :بابا جون از این همه حمایتت،  از این که لحظه لحظه کنار ما بودی و با حرف هات آروممون می کردی ممنونم .یادم میاد قبل از یک ماهه شدن باراد داغون بودم ، هر روز که بابا بهمون سر میزد به من می گفت این سختی ها مال ماه اول بعدش کم کم همه چیزخوب میشه باور نکردنی بود اما  حقیقی (این محبت هارو پدرم در حقم نکرد)

می خواستم از همه ی کسانی که سعی کردن روی حساسیت های بی جای من بدون این که ناراحت بشم سرپوش بزارن و من رو به آرامش برسونند تشکر کنم.

می خواستم بگم به مادرم . بگم، بگم، مامان الان که باراد یک ساله شده تازه می فهمم تو چقدر برای من زحمت کشیدی ،سختی کشیدی ،زجر کشیدی تا من بشم....... هانیه ی امروز !!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ حساس و شکننده بودم .... اینقدر دستم و گرفتی ، اینقدر مراقبتم کردی  تا جون گرفتم قوی شدم و در خودم دیدم که منم هم می تونم بچه ای داشته باشم و مراقبتش کنم .............بزرگش کنم ،عاشقش باشم..........

تمام اینها رو می خواستم بگم ...................اما خواست من مهم نبود کس دیگه ای باید می خواست

تا اومدم دهن باز کنم و بگم مامان ممنمونم دیدم مادرم ...........  !!!!!!!

 

چشمم رو باز کردم دیدم توی بیمارستان کنار تختش نشستم بهش نگاه کردم، رنجور و رنگ پریده ،ساکت و آروم بدون هیچ شکوه ای  چشم هاش و بسته بود. 

همه چیز و فراموش کردم؟ تولد باراد؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حتی خودم و .........فراموش کردم...

بعد از این که مامان از بیمارستان مرخص شد یک کمی آروم تر شدم  فکر کردم یک تولد ساده بگیرم .یک تولد که فقط یادمون بیاره که پارسال چه لطفی شامل حالمون شده و  ثبتش کنیم و به یاد اون روز شاد باشیم .برای همین به ناچار (چون هنوز مامانم کثالت داشت و نمی تونست زیاد بشینه )تصمیم گرفتم شب تولدش و خونه ی بابام جشن بگیرم و روز تولدش و خونه ی بابای امین  .یکی از عکس های تولد پسرم رو میزارم روی وب و مابقی رو میزارم توی آلبومش .(هر کس می خواد بقیه ی عکس هاشو ببینه ما رو دعوت کنه خونشون )

 

این هم یک عکس اختصاصی که می گزارم.میدونید چرا؟ میخوام بگم که هنوزم بعضی از آدمها هستند که لطفشون به آسمون ها هم میرسه.مرضیه جان ( خواهرم ) به خاطر تولد باراد این همه راه از بجنورد اومد تا کنار ما باشه(چون شوهرش کار داشته و نتونسته بود بیاد تنها و با اتوبوس اومدش )عزیزم خیلی لطف کردی انشااالله همیشه شاد باشی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

از وقتی یادم میاد از بعد از ظهر جمعه متنفر بودم چه برسه به این جمعه که مامانم هم، تو بیمارستان بستری  ...اینقدر حالم بده که دوست دارم فرار کنم .برم یک جایی که هیچ مشکلی نباشه. من باشم و یک دنیا خوبی .دلم می خواد یک کوله پشتی بردارم  یک دوربین ، یک کم لباس ،یک ظرف  غذا  ،آب..... توش بزارم و راهی بشم ،نه تنها به خاطر  جسمم ،بلکه فقط روح خستم و نجات بدم ...... برم           اما کجا؟ 

 برم کوه ،همون جایی که برای بک برهه از زندگیم محل آرامشم شده بود یک ارامش عجیب! حسی که همه جا نمیشه تجربش کرد شاید احساس طراوت و شادابی به ادم بده اما مهمتر از اون آروم تو رو  وارد یک دنیای دیگه میکنه .یک دنیای رنگی، با این تفاوت که توی اون  همه ی رنگها ،رنگ خدا ن.

خیلی وقتها این رفت و آمدها رو  توی ذهنم انجام میدم،  به جاهایی میرم که همیشه از رفتن به اونجا لذت می بردم .با افرادی که دوستشون دارم معاشرت می کنم... میدوم ،قهقهه میزنم و هزاران بازی زیبا می کنم ......................................................................................................

لذت بخش!!! اما، مقطعی . وقتی تموم میشه جهنمی پیش روم می یاد ،انگار  وسط یک رینگ بوکس وایستادی و یک نفر محکم یک بوکس تو صورتت خالی می کنه یک مشت محکم  .مشتی که تو رو متوجه فانی بودن هر لحظه می کنه از این که خیال پردازی کردم ناراحت میشم  و با خودم میگم ای کاش واقعی بود........... 

برم خونه ی آقا،همون جایی که تمام طول هفته  رو صبر می کردم تا پنج شنبه ش از راه برسه اون وقت سوار اولین  اتوبوس  بشم و سریع خودم وبرسونم تا حداقل یک جمعه رو اونجا بگذرونم و بتونم شب و توی بغل نن جانم بخوابم .هیچکس نمی دونه کودکی من چقدر زیبا بود افسوس !!!

 حالا فکر کن قرار جمعه بعد از ظهر از راه برسه و من برگردم به خونه ......... نه دوست ندارم من برنمی گردم! تمام اینها یک خواب و خیال  بوده ؟دیگه همه چیز تموم شده  .نه کوهی هست و نه آقایی ،نه بچه گی حالا منم و یک زندگی ......باید به خودم بیام . غصه می خورم ؟؟؟؟؟؟؟

توی همین فکرها بودم که دیدم یک دست کوچولو با تمام قدرت زد روی لب تاب!!!!!!!!!!!!!

  تا نگاهش کردم بهم خندید و گفت ماما .....................................

                                                                        و این یعنی وقت تمام شد ..............