عید قربان و ... یاد اون روزهایی که بابا جلوی چشم ،یک حیون خوشگل و دوست داشتنی رو می
کشت و من ناراحت می شدم اما بدون هیچ شکوهای اون روز رو هم می گذروندم .مثل خیلی از این
روزها .....................................
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان ۱۳۹۱ ساعت 12:42 توسط هانیه
|
مینویسم برای او، از لحظه لحظه ی شکفتنش تا شاید روزی با این خاطرات یادی کند از مادری عاشق ...