نمیدونم چرا....................

همیشه بابت داشتن یه خانواده سالم خدا رو شکر میکردم و از اینکه همه ی ما از سلامت کامل جسمی بهره مند بودیم خوشحال بودم اما ............

چی شد؟؟؟!!!!!!!!!!!!

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

از تیر پارسال تا مرداد امسال ما چهار مرتبه رفتیم بیمارستان رضوی نه به مناسبت های خوب مثل زایمان تماما واسه مشکلات و مریضی ...........

این دفعه آخری رو دیگه نمی تونم تحمل کنم.......

مامانم

باورم نمیشه مامان من ! تمام زندگیم , تمام وجودم , کنسر کجا مامان من کجا ؟

قلبم درد میکنه نه از اون دردهایی که بایک قرص مسکن آروم بشه از اون دردهایی که فقط وقتی التیام پیدا میکنه که بلند داد بزنی خدا و ازش بپرسی چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برای چی ؟

مگه از مادر منم بی گناه تر کسی بود که این بلا سرش بیاد نه هرگز ........................

این حقش نبود...............

کم کم دارم میفهمم دردهایی که خیلی ها ازش صحبت میکنن چیه؟ دیگه حالا به حرف اطرافیانم  نمیخندم وقتی بهم میگن هانیه جان تو که دردی نداری!!!! دیگه نمیگم این و نگاه ،فکر میکنه من مشکل ندارم , حالا درک میکنم حالا میفهمم درد یعنی اینکه مادرت تو چشات نگاه کنه و بگه من دیگه هرگز آدم سابق نمیشم دوست داشتم بمیرم اما این حرف و ازش نشنوم .

باید خیلی صبور باشم تا بتونم بدون اینکه بفهم چقدر واسش قصه می خورم کنارش بمونم و حداقل این حس رو بهش بدم که همیشه میتونه روی من حساب کنه

مامان تو باید قوی تر از همیشه باشی چون همه ی ما بهت احتیاج داریم .........

                                                              به امید بهبودی برای همه ی مریض ها(آمین)

 
هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…
ولي پدر ...
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...