سه روز که باراد مریض شده و خواب و خوراک و زندگی رو از من گرفته .دوست دارم گریه کنم ......بریدم ، دیگه نمی دونم باید چیکار کنم خیلی براش ناراحتم ای کاش به جای اون من مریض می شدم اما این حال و روزش و نمیدیدم .دلم می خواد بلند بشه و بپر بپر کنه .....................
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 22:3 توسط هانیه
|
مینویسم برای او، از لحظه لحظه ی شکفتنش تا شاید روزی با این خاطرات یادی کند از مادری عاشق ...