عروسک های گردون بالای تختت و خیلی دوست داشتی و به محض اینکه عروسکها می چرخیدن و آهنگ شروع می شد می خندیدی و دستات تند تند تکان می دادی و می خواستی که اون ها رو بگیری. هر روز نیم ساعتی رو توی اتاقت می گذاشتمت تا به اونجا عادت کنی (آخر می خواستم از شش ماهگی به بعد کم کم از اتاق ما رفع زحمت کنی).
پائیز امسال جزء پائیز های سرد بود و من مجبور بودم تو رو هفتگی حمام کنم البته زحمت حمام کردن تو رو عزیز جون می کشید.بعد از اینکه از حمام می یومدی موهاتو سشوار می کردم و بعد سه تا چهار ساعت عمیق می خوابیدی.
داخل گهوارت سه تا عروسک اویزون بود یکی شکل ستاره یکی شکل خورشید و یکی هم شکل زمین. تو خورشید و از همه بیشتر دوست داشتی باهاش حرف می زدی و می خندیدی حتی زمانی که شیر می خواستی یا دوست داشتی که بغلت کنم با صدای بلند و به حالت عصبانی با اون صحبت می کردی و متوجه می شدم که تو بی قراری .
مینویسم برای او، از لحظه لحظه ی شکفتنش تا شاید روزی با این خاطرات یادی کند از مادری عاشق ...