جمعه پانزده مهر نزدیک ظهر از بیمارستان مرخص شدیم و رفتیم خونه اما به خاطر اینکه تو زردی داشتی بعد از ظهر همون روز توی بیمارستان رضوی  به مدت چهار روز بستری شدی . خیلی سخت بود امیدوارم هرگز تکرار نشه .روزهای اول هر یک ساعت و نیمی شیر می خوردی و این باعث شده بود که من خیلی کم بخوابم .

وقتی بهت قطره ی آد می دادم چون آد چرب به گلوت می گرفت و من به خاطر نداشتن تجربه خیلی می ترسیدم حتی یک بار وقتی که به گلوت گرفت و دیدم که نمی تونی نفس بکشی نفهمیدم که  از طبقه چهارم  چه جوری به طبقه دوم رسیدم اما خوشبختانه حالت خوب شد و نیازی نشد که مزاحم کسی بشم .ماه اول خیلی سختی کشیدم.

 بالاخره تو هر روز بزرگتر می شدی و من با بزرگتر شدن تو احساس بهتری می کردم ،یک هفته مونده بود که یک ماه بشی تو رو بردیم (با بابایی و عزیز جون )مطب تحت نظر دکتر بذر افشان ختنت کردیم. اون شب هم یکی از شب های عذاب آور برام بود تو مطب خیلی گریه نکردی اما وقتی که آوردیمت خونه و بی حسی از بین رفت خیلی بی قرار شدی و شروع کردی به جیغ زدن.دست وپامو گم کرده بودم اما بعد از خوردن داروهات اروم شدی و خوابیدی.تنها چیزی که اون شب بهم آرامش میداد وجود مادرم بود.....

پسرم یکی از بهترین هدیه هایی که گرفتی از بابا مرتضی و مامان بهجت بود .اسم من و تو و بابایی رو واسه مکه نوشتن دستشون درد نکنه.

این ها یک سری از عکس هات تا پایان یک ماهگیت.