
پسر منم تا دو ماه و نیم دیگه به امید خدا یک ساله میشه.هورااااااااااااااااااااااااااااا

البته این و بگم هنوز که نی نی گولاست ، از پس شیطونی هاش بر نمی یام وای به اون روز که بزرگتر
بشه و راه بیفته ،حرف بزنه،بازی کنه و از همه مهمتر اگه به خاندان پدریش رفته باشه وقتی چیزی باب
میلش نباشه سریع باد و قهر کنه...
باباش و که تونستم تا حد زیادی عوض کنم تا ببینیم با بچش چه میشه کرد.

پسرک ده ماهه کلی حرف یاد گرفته بزنه نمی دونین چقدر وقتی حرف میزنه عشق می کنم.
ماما =مامان
بابا =بابا
آپو =هاپو یا همون سگ
نه نه نه نه =نه
دای=دایی
دس =دست
البته دس و دایی رو فقط وقتی خودش داره بازی می کنه میگه اما خیلی قشنگ و واضح بیان می کنه
امروز امین مجمع داره و خونه نیست منم ساعت سه باید برم آتلیه عکاسی (از عروس) دارم. امیدوارم
تاساعت دو برسه که من دیرم نشه.بله، شازده پسر بیدار شد و این به معنی خداحافظی من با لب تاپ.
مینویسم برای او، از لحظه لحظه ی شکفتنش تا شاید روزی با این خاطرات یادی کند از مادری عاشق ...