ای کاش بیماری به نام هپاتیت نبود که بخواد جون کسی مثل فرهاد و بگیره یادش همیشه پایدار.
بگذریم ،بگذریم چند روز ی مونده بود به عید که ما تصمیم گرفتیم بریم مسافرت .روز اول فروردین ساعت پنج و نیم صبح با مرضیه و مامانشمون (مامان خودم) به سمت زاهدان حرکت کردیم تصمیم داشتیم اگه باراد رو به راه بود و در واقع بهمون خوش گذشت تا چابهار بریم قافل از این که سرنوشت واسمون چی رقم زده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه بود.
ساعت هشت و نیم صبح رسیدیم سه راه شادمهر و اونجا واسه ی تحویل سال توقف کردیم .تنها ما نبودیم چندین خانواده ی دیگه هم اونجا بودن که منتظر رسیدن نوروز ،بهار،سبزی و رویش و از همه مهمتر آغاز بودن.( لحظه تحویل سال ساعت یک ربع به نه بود ) خیلی از آدمهای اونجا رو به قبله ایستاده بودن و مشغول دعا کردن بودن و بعضی ها هم قرآن می خوندن تنها خواهر خوشحال من بود که داشت فیلم می گرفت و به قولی ثبت لحظه ها می کرد آخه می دونین ما خانوادگی هنرمندیم البته اگه ریا نباشه ................
سال تحویل شد و همه خوشحال همدیگه رو بغل کردن و بوسیدن.منم پسرک رو محکم تو بغلم فشار دادم و با یک دنیا عشق بوسیدمش و بهش گفتم :عزیز مادر عیدت مبارک .
می تونستم تمام انرژی های مثبت اطرافم و درک کنم از این که می تونستم خوشحالی یک عده آدم دیگه رو ببینم ،احساس خوبی می کردم.این روزها دیدن شادی های که واقعی باشه خیلی کم شده بنابراین با دیدن این همه محبت ،دوستی ،شور و عشق های معنوی و زمینی می تونستم با خودم بگم سالی که نکوست از بهارش پیداست.
بالاخره از اونجا به سمت زاهدان راهی شدیم در بین راه نهبندان رو واسه ی نهار انتخاب کردیم و ساعت شش بعد از ظهر به مقصد رسیدیم .اولش جای ما و مامانشون جدا بود اما آخرش همه یک جا جمع شدیم .
به محض مستقر شدن رفتیم توی آشپزخانه و شروع به پخت و پز کردیم بله !!!! ما سبزی پلو با ماهی شب عید و درست کردیم و نوش جان کردیم .جای همه خالی خیلی خوشمزه نشد اما چسبید .
صبح روز بعد ،صبحانه رو که خوردیم رفتیم بازار کلی خرید کردیم (البته قبلش خبر دار شدیم که محمد به همراه مژگان این ها حرکت کردند وتا بعد از ظهر می رسند ) نزدیک ظهر برگشتیم به سوئیتمون همگی خیلی خسته بودیم ناهار خوردیم و استراحت کردیم و ساعت پنج دوباره رفتیم بازار وقتی برگشتیم دیدیم که بچه ها رسیدن ( نمی خوام از خاطرات اون شب چیزی بنویسم چون دلم نمی خواد به یاد بیارم ) روز بعد محمد با گروهی که اومده بود به سمت چابهار حرکت کردند دو ساعت بعد از رفتنشون مطلع شدیم که تصادف کردند..............
همه خیلی ناراحت و عصبی شدیم بیچاره مامان و بابا .............................
توضیح زیادی راجبش نمیدم فقط میتونم بگم که مسافرت به هیچکس خوش نگذشت و واقعا معنی این که میگن زهر مارمون شد و فهمیدیم .
خدا به محمد و مژگان خیلی رحم کرد با وجود این که محمد یک کم زخمی شد اما صدماتش زیاد جدی نبود . من عکس ماشین و میزارم تا شما ببینید که آیا معجزه بوده که این ها از این ماشین سالم بیرون بیان ؟
به همین خاطره که فکر میکنم امسال ،سال خیر، رحمت و برکت خداوندگار
خدایا از این که نگاهت و از ما بر نمیداری ممنونیم
مینویسم برای او، از لحظه لحظه ی شکفتنش تا شاید روزی با این خاطرات یادی کند از مادری عاشق ...