تصمیم گرفتم از این به بعد یکی دو ساعتی ازش فاصله بگیرم تا به نبود من هم عادت کنه این کارو به خاطر خودش می کنم تا اگر یک روزی نبودم حتی یک اخم هم روی صورت قشنگش نشینه نمی خوام پسر کوچولوم هرگز ناراحت بشه.
پسرک بزرگ شده چیزهای جدید ی یاد گرفته و من با تمام وجود احساس می کنم که از کارهای جدیدی که انجام میده خوشحال ...
طی این یک ماه گذشته غلطیدن و یاد گرفته به محض این که می چرخه سریع سرش و به سمت من می چرخونه تا تشویقش کنم و با شنیدن کلمه ی آفرین پسرم غرورو تو چشمهای کوچولوش می بینم می فهمه کاری انجام داده که مستحق شنیدن آفرین.با نگاهش به من میگه مامان اینقدر نگران من نباش من خیلی قوی ام .............
(یک کم با خودم فکر میکنم آیا ایمانم ضعیف شده ؟.خدا همیشه هست پس چرا باید نگران باشم؟با تکرار این کلمه اروم میشم )
برای اینکه بهش یگم مامان حرفت و می فهمم می چرخونمش تا دوباره غلط بزنه ،تا این بار قوی تر ازبار قبل بگم آفرین پسرم
مینویسم برای او، از لحظه لحظه ی شکفتنش تا شاید روزی با این خاطرات یادی کند از مادری عاشق ...