پسر عزیزم باراد
امروز که این وبلاگ رو برات باز کردم تو دو ماهه و چهارده روزه شدی. تصمیم دارم از این به بعد تمام لحظه ها و خاطرات تو رو بنویسم و ثبت کنم . از لحظه هایی که لبخند زدی ، بازی کردی بهانه گرفتی و گریه کردی تا زمانی که اولین کلمات رو به زبون آوردی تا بگی زندگی مثل خودت قشنگ و لحظه ای رو که اولین قدم رو به سمت آرزوهای بزرگ برداشتی .
عزیزم امیدوارم بتونم تو رو اون توری که شایسته هست تربیت کنم و کمکت کنم تا به آرزو هایی که داری برسی تو پاییز زیبائی رو به وجود آوردی و بهترین اتفاق تو زندگی من بودی .
به امید روزی که این وبلاگ رو بخونی و با دونستن خاطرات دوران زندگیت شاد بشی .
به امید روزهایی پر از عشق و معنویت ،روزهایی سفید و مملو از گلهای نرگس............
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ ساعت 17:14 توسط هانیه
|
مینویسم برای او، از لحظه لحظه ی شکفتنش تا شاید روزی با این خاطرات یادی کند از مادری عاشق ...