<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>جوانمرد کوچک</title>
<link>https://barad2011.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 05 Oct 2013 20:56:33 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>پسرک دومین پاییز زندگی از آن تو ..............تولدت مبارک</title>
<link>https://barad2011.blogfa.com/post/111</link>
<description></description>
<pubDate>Sat, 05 Oct 2013 20:56:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>barad2011</dc:creator>
<guid>barad2011.blogfa.com/post/111</guid>
</item>
<item>
<title>یک ماه تا ...............</title>
<link>https://barad2011.blogfa.com/post/110</link>
<description>یک ماه تا دوسالگی ............... یک ماه تا زمانی که فکر نمی کردم هرگز از راه برسه.............. یک ماه تا دیدن دوباره ی پاییز و برگهای رنگ رنگی و خش خش صدای برگ های زیر پا.................. یک ماه تا پوشیدن اولین لباس آستین بلند وقتی که باد تنت و کمی با سرما قلقلک میده .................... ماه پاییزی من (شاید اگه جای خدا بودم به جای چهار فصل فقط پاییزو در نظر می گرفتم ) با شروع تولد تو شکل می گیره بارادم پاییزم...</description>
<pubDate>Thu, 05 Sep 2013 20:42:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>barad2011</dc:creator>
<guid>barad2011.blogfa.com/post/110</guid>
</item>
<item>
<title>پسرک غمگینم.....................مریمم</title>
<link>https://barad2011.blogfa.com/post/109</link>
<description>برای بعضی دردها نه میتوان گریه کرد نه فریاد کشید برای بعضی از دردها فقط میتوان نگاه کرد وبی صدا شکست ... خواهر خوبم مریمم تنهای تنها برای تو و فقط برای تو شکستم اون روزی که فهمیدم بیماری همیشه بخند تا بخندم</description>
<pubDate>Tue, 03 Sep 2013 19:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>barad2011</dc:creator>
<guid>barad2011.blogfa.com/post/109</guid>
</item>
<item>
<title>دلم واسش خیلی می سوزه</title>
<link>https://barad2011.blogfa.com/post/108</link>
<description>میگم واسه کی...................................................................</description>
<pubDate>Sat, 31 Aug 2013 22:46:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>barad2011</dc:creator>
<guid>barad2011.blogfa.com/post/108</guid>
</item>
<item>
<title>تولد کیمی دخترم</title>
<link>https://barad2011.blogfa.com/post/107</link>
<description>پسرک دختر خاله ای داره به اسم کیمیا که ی یک سالی از خودش بزرگتره... کسانی که کیمیا جون و می شناسند می فهمند چرا کنار بزرگتره سه تا نقطه گذاشتم یک دختر بچه ی شرو بلا حراف ..........هرچی بگم کم گفتم یک ماتیک سرخابی می کنه که هرکی ببینه فکر می کنه مامانش هرروز پای آئینه است و این یاد گرفته از اون طرفم انچنان روسریش و سفت می کنه که میگه الانه که خفه شه والا به خدا نمیدونم چی بگم در کل واسه خودش خانم خانم هاست.....................</description>
<pubDate>Mon, 05 Aug 2013 19:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>barad2011</dc:creator>
<guid>barad2011.blogfa.com/post/107</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://barad2011.blogfa.com/post/106</link>
<description>امروز سیزده روز مامانم و ندیدم هم من و هم پسرک دل تنگیم...</description>
<pubDate>Tue, 30 Jul 2013 11:41:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>barad2011</dc:creator>
<guid>barad2011.blogfa.com/post/106</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://barad2011.blogfa.com/post/105</link>
<description>بعد از نشت عکس های پسرک در بلاگفا من هم از ذوق نوشتن خارج شدم اما امروز با خوندن یک سری از مطالبش احساساتی شدم شاید دوباره بنویسم....................</description>
<pubDate>Tue, 02 Jul 2013 12:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>barad2011</dc:creator>
<guid>barad2011.blogfa.com/post/105</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://barad2011.blogfa.com/post/104</link>
<description>امروز تولد امین بود یک روز پر از دردسر............................ این عکس مال امروز نیست اما حال کردم اینجا بزارمش</description>
<pubDate>Mon, 03 Dec 2012 19:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>barad2011</dc:creator>
<guid>barad2011.blogfa.com/post/104</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://barad2011.blogfa.com/post/103</link>
<description>سه روز که باراد مریض شده و خواب و خوراک و زندگی رو از من گرفته .دوست دارم گریه کنم ......بریدم ، دیگه نمی دونم باید چیکار کنم خیلی براش ناراحتم ای کاش به جای اون من مریض می شدم اما این حال و روزش و نمیدیدم .دلم می خواد بلند بشه و بپر بپر کنه .....................</description>
<pubDate>Thu, 08 Nov 2012 18:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>barad2011</dc:creator>
<guid>barad2011.blogfa.com/post/103</guid>
</item>
<item>
<title>سه قدم از اولین قدم</title>
<link>https://barad2011.blogfa.com/post/102</link>
<description>باراد امشب برای اولین بار سه قدم به سمت من برداشت این یکی از اون لحظه های فراموش نشدنی که مطمئنم هرپدر و مادری یادش می مونه .خیلی منتظر دیدنش بودم و بالاخره رسید خوشحالم از اینکه راه افتاده و دلم می خواد از اعماق وجودم براش ارزو کنم ............................. ارزو کنم که از همین شروع ،اولین قدم ها رو به سمت خدا برداره اولین قدم هاش پر باشه از عشق .به سمت موفقیت های بزرگ به سمت و سوی بودن ها .....................جایی قدم برداره که حتی هواش هم بوی محبت</description>
<pubDate>Sun, 04 Nov 2012 19:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>barad2011</dc:creator>
<guid>barad2011.blogfa.com/post/102</guid>
</item>
</channel>
</rss>
